خدايا!
به علماي ما مسئوليت
به عوام ما علم ، به مومنان ما روشنايي
به روشنفکران ما ايمان ، به متعصبين ما فهم
به فهميدگان ما تعصب ، به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
به پيران ما آگاهي ، به جوانان ما اصالت
به اساتيد ما عقيده ، به دانشجويان ما نيز عقيده
به خفتگان ما بيداري ، به دينداران ما دين
به نويسندگان ما تعهد ، به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
به محققان ما هدف ، به نااميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو
به محافظه کاران ما گستاخي ، به نشستگان ما قيام
به راکدان ما تکان ، به مردگان ماحيات و به کوران ما نگاه
به خاموشان ما فرياد ، به مسلمانان ما قرآن
به شيعيان ماعلي ، به فرقه هاي ما وحدت
به حسودان ما شفا ، به خودبينان ما انصاف
به فحاشان ما ادب ، به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهي
و به همه ملت ما همت تصميم ، استعداد فداکاري ، شايستگي نجات و عزت ببخش!
آمــــــــــــــــــــــــــــين يا رب العالميـــــــــ
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:29  توسط نرگس
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو، لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهان خانه جانم، گل ياد تو درخشيد،
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد.
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم،
پرگشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم،
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت،
من، همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام،
بخت، خندان و، زمان رام.
خوشه ماه فرو ريخته در آب،
شاخه ها دست براورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ،
همه دل داده به آواز شباهنگ.
يادم آمد تو به من گفتي: « از اين عشق حذر کن»!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن!
آب آينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر، سفر کن!
با تو گفتم: «حذر از عشق ندانم،
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم»!
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم،
باز گفتم که «تو صيادي و من آهوي دشتم،
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم،
حذر از عشق ندانم، نتوانم»!
اشکي از شاخه فروريخت.
مرغ حق ناله تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد.
يادم آمد دگر از تو جوابي نشنيدم،
پاي در دامن اندوه کشيدم،
نگسستم، نه رميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم...
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم.
((شاهکار فريدون مشيري))
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:28  توسط نرگس
|
از حضرت امير المومنين (ع) روايت شده از حضرت محمد مصطفي (ص) که خداي بلند مرتبه ميفرمايد : من سوره حمد را بين خودو بنده خود تقسيم نمودم . پس نيمي از آن من و نيمي ديگر از آن بنده من است و هر آنچه که بنده ام ازمن درخواست کند به او عنايت ميکنم .
زماني که بنده ميگويد (( بسم الله الرحمن الرحيم )) خداوند ميفرمايد : با اسم من شروع کرد و من لازم ميدانم کارهاي او را به اتمام برسانم و در تمامي حالات او را مبارک گردان . پس وقتي که ميگوييد : ((الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ )) خداوند ميفرمايد : بنده ام حمد مرا به جا آورده و دانست که تمام نعمت هايي که پيش روي اوست از من است و تمام بلاهايي که از او دور شده است به لطف من است شما را (اي ملائکه ) شاهد ميگيرم که همانا نعمت هاي آخرت را نيز به نعم دنياي او اضافه ميکنم و همانطور که بلاهاي دنيا را از او دور کردم بلهاي آخرت را نيز از او دفع ميکنم .
پس وقتي که بنده ميگويد : ((الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ)) خداوند ميفرمايد : شهادت داد که من رحمان و رحيمم ، من نيز شما را (اي ملائکه) شاهد ميگيرم که همواره از رحمتم بهره ي او را زياده گردانم و نصيبش را از بخششم فراوان کنم .
وقتي ميگويد ((مَـلِکِ يَوْمِ الدِّينِ )) خداوند بلند مرتبه ميفرمايد : شاهد ميگيرم شما را (اي ملائکه ) همانگونه که بنده من اعتراف کرد که من مالک روز قيامت ، روز حسابم حسابش را آسان ميگيرم ، اعمال خوبش را قبول ميکنم و از سيئاتش ميگذرم .
و زماني که ميگوييم ((إِيَّاکَ نَعْبُدُ)) خداوند ميفرمايد : راست گفت بنده من ، مرا ميپرستد شاهد باشيد (اي ملائکه ) براي عبادتش ثوابي به او بدهم که هر کس که در اين عبادت با او مخالفت کرده غبطه ي او را بخورد .
پس زماني که ميگويد : ((إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ)) خداي عز و جل ميفرمايد : از من کمک خواست و به من التجاء جست ، شاهد باشيد اي ملائکه کمک او ميشوم در کارش و کمکش ميکنم در مشکلاتش و در روز سختي هايش دستش را ميگيرم .
پس زماني که ميگويد : ((اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ )) تا آخر سوره خداوند ميفرمايد : هر چه را که خواست به او دادم و او را اجابت کردو و آنچه که آرزو ميکرد به او عطا کردم و از آنچه که ميترسيد به او امنيت بخشيدم
التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:26  توسط نرگس
|
فقط با تو
زيباست اين زندگي با تو ، فقط با تو !
زيباست لحظه هاي عاشقي ، با تو ، تنها در کنار تو!
زيباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به ياد تو!
آن لحظه که با تو هستم ، بهترين لحظه زندگي ام است که دلم نميخواهد آن لحظه بگذرد!
دلم ميخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هيچگاه به پايان نرسد!
زيباست اين زندگي در کنار تو ، فقط با عشق تو!
زيباست لحظه اي که در زير باران قدم ميزنم ، يا با تو و يا به ياد تو!
اين زندگي زيباتر از گذشته ميگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!
اين لحظه ها عاشقانه تر از هميشه ميگذرد ، چون با تو و به ياد تو هستم!
خوشبخت است اين قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!
تنها تو را ، فقط تو را ، با تو مي ماند ، عاشقانه مي ماند و هيچگاه تو را تنها نميگذارد!
ميگويم دوستت دارم چون لايق اين دوست داشتني ، فقط تو لايق اين عشق بي پايان مني!
مي گويم با تو مي مانم ، عاشقتر از هميشه ،
فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه اين قلب عاشق مني !
عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، براي هميشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم!
زيباست کلام عشق ، شيرين است لحظه هاي با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!
عشق من و تو براي هميشه در خاطره ها و يادها مي ماند ، يک عشق ابدي و بي پايان!
لبخند عشق هميشه بر لبان من جاريست ، فقط با تو ، و به عشق تو!
زندگي خوردن و خوابيدن نيست .
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست .
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف .
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسايه ديوا ر به ديوار همند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:25  توسط نرگس
|
با تو ميگويم
چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد ،گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفرباشد به او بگو که تو را بيش تر از خودم وکمتر ازخدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم
اي قلم بنويس حرفهاي وجودي مرا که با نسيم عطر دل انگيز يار باريدن مي گيرد..تو هيچ مي داني سر درون را؟..تو هيچ مي داني راز نماز عاشقان را؟..آنگاه که به قبله مي ايستند و سر به سجده گاه معبود مي نهند..آنگاه که غرق مناجات عاشقانه مي شوند...و با رب خود سر درون مي گشايند...هيچ از عشق بازي ياران دلخسته مي داني؟..عشقي که با تمام وجود معني کردند و خالصانه به آن اقتدا نمودند..
چه زيباست لغزيدن اشک بر صورت شب پروازان و چه زيباست صداي شکسته شدن دلهاي عاشقان.. بياد عزيز سفر کرده
بهم گفت :چرا اينقدر ساکتي - يه چيزي بگو
گفتم : چي بگم
گفت :هر چي که دوست داري
گفتم: من تو رو دوست دارم
گفت : از همون بگو
خواستم بهش بگم : با تو آسون ميشه از دست تنهايي فرار کرد...
و باز سکوت حرفم رو دزديد ...
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:24  توسط نرگس
|
فقط چند جمله از عشق تقديم به معشوق
عشق يعني در رهش بي سرشدن عشق يعني عاشق شيدا شدن
عشق يعني گمشدن پيدا شدن عشق يعني مبتلا گشتن به درد
عشق يعني عقل را کردي تو طرد
عشق يعني هردمي در جستجو
عشق يعني هجرت از من تا به او
عشق يعني حرف او برروي چشم
عشق يعني صبر در هنگام خشم
عشق يعني دلبري دلدادگي
عشق يعني غربت واماندگي
عشق يعني،همچو آتش سوختن
عشق يعني چشم بر او دوختن
عشق يعني دائماً در درد ورنج
عشق يعني يافتن صدکوه گنج
عشق يعني زلف تابيده کمند
عشق يعني زلف او برپاي بند
عشــق يعنـي لحظـه هـاي الـتهــــاب
عشــق يعنـي لحظه هـاي نـاب نـاب
عشــق يعنـي قطـــره دردريـا شــدن
عشــق يعنـي ديــده بـــردر دوختـــن
عشــق يعنـي درفــراقــش سوختــن
عشــق يعنـي لالـه اي پــرپــر شــدن
عشــق يعنـي عـاشـق وشـيـدا شــدن
عشــق يعنـي گمشـدن ، پـيــدا شــدن
عشــق يعنـي لـيـلي و مجنــون شـدن
عشــق يعنـي لحظه اي باراني و لحظه اي مهتابي شدن
عشــق يعنـي لــــذت يــک آرزو
عشــق يعنـي يـک بـلاي مانـد گــــار
عشــق يعنـي هديـــه اي از آسمـــان
عشــق يعنـي يک صفـــاي سـازگــــار
.عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
*****
عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد "ايوانز"
نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي "بو علي سينا"
عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.
آن قدر قوي باش تا هر روز با زندگي روبه رو شوي.
ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم. " نايتينگل"
هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است. " لافونتن"
كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.
خوشبختي كيفيت ذهني است كه انديشه از آن لذت ميبرد. "ماكسول مالتز"
.عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است.
آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو
كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار.
خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است، عشق منتهاي عظمت آدمي.
وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.
دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:22  توسط نرگس
|
پيش از اينها فکر ميکردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش
سيل و طوفان نعره ي توفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تير و خنجر او ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفت اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است
آب اگر خوردي عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي کند
تا شدي نزديک، دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي کند
در ميان آتش، آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر کشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران ِ گرز ِ آتشين
محو مي شد نعره هايم بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديدم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود گفت و گويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟
گفت آري خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهري او هم نشان دوستيست
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم دوست، پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
مي توان در باره ي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
قيصر امين پور
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:18  توسط نرگس
|
مناجات
خداوند بي نهايت است و لا مکان .اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
به قدر نياز تو فرود مي آيد
به قدر آرزوي تو گسترده مي شود وبه قدر ايمان تو کار گشا مي شود.
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نا اميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ما ندگان را نور مي شود
پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه کس را.....
به شرط اعتقاد . به شرط پاکي دل . به شرط طهارت روح. به شرط پرهيز از معامله با ابليس .
بشوييد قلب هايتان را از هر احسا س نا روا
ومغز هايتان را از هر انديشه خلاف
وزبان هايتان را از هر گفتار نا پاک
ودست هايتان را از هر آلودگي در بازار
وبپرهيزيد از نا جوان مردي ها و ناراستي ها و نا مردي ها....
چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه اي و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازوي تان را ميزان مي کند
ودر کوچه ها ي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيدکه در خدايي خدا يافت نمي شود؟
ملا صدرا
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:15  توسط نرگس
|
خداوند
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
و شش جفت دست داشته باشد
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد
خداوند فرمود : نمي شود
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد
فرشته نزديک شد و به زن دست زد
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد
فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند
همواره بچه ها را به دندان مي کشند
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند
بار زندگي را به دوش مي کشند
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند
وقتي خوشحالند گريه مي کنند
و وقتي عصباني اند مي خندند
براي آنچه باور دارند مي جنگند
در مقابل بي عدالتي مي ايستند
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند
بدون قيد و شرط دوست مي دارند
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يک عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبي ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11:14  توسط نرگس
|
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:49  توسط نرگس
|